اكنون در مسجد شجره و ميقات ذوالحليفه لباس سفيد احرام بر تن كردهام و محرم شدهام.
لباس احرام ، سادهترين لباسي است كه آدمي در طول زندگي بر تن ميكند، همانند لباس آخرت: كفن! آدمي در اين جامه احساس راحتي و بيتعلقي عجيبي ميكند! انگار از همهي تعلقات مادي و دنيوي دل بريده وبه جاري زلال معنويات ، دل سپرده است!
با محرم شدن از آن چه كه به آن تعلق داشتهاي كنده ميشوي و خالص براي خدا ميگردي! تنها دو تکه پارچه سفيد كه يكي از آنها را به پا پيچيدهاي و ديگري را بر دوش افكندهاي به همراه داري! همين! سفيد سفيد! به دور از آلودگي و آشفتگي! سادهي ساده!
من اكنون با گفتن: «لبيك ! اللهم لبيك! لبيك لا شريك لك! لبيك إنّ الحمد و النعمة لك والملك! لا شريك لك لبيك! ؛ گوش به فرمان تو هستم! گوش به فرمان تو هستم! ايزدا ! گوش به فرمان تو هستم! اي كه شريكي براي تو نيست! گوش به فرمان تو هستم! اي كه ستايش و نعمتبخشي و فرمانروايي، تنها از تو است! اي كه شريكي براي تو نيست، گوش به فرمان تو هستم! » به طور رسمي و شرعي و فقهي و ظاهري محرم شدم، البته با اين نيت كه براي خدا و قربة اليالله باشد، نه براي هيچ كس ديگر، حتي بهترين بندگان خدا! فقط براي او! اين ، يعني بريدن از همه چيز و همه كس و وصل شدن به ناپيداي هستي و تنها يار و ياور.
قبل از احرام بستن، يعني پوشيدن دو تكه جامهي سفيد بر تن، به حمام ميروي و براي انجامدادن عمرهي مفرده غسل ميكني، آلودگيهاي تن را دور ميكني، ظاهر را ميشويي و پاكيزه ميشوي. آنگاه كه ظاهر را از آلودگي پاك كردي، دو تكه لباس احرام را به نيت عمرهي مفرده بر تن ميكني: يكي را بر دوش مياندازي و با ديگري پاها را ميپوشاني. همين و بس. با اين كار، آماده ميشوي كه باطن را نيز چونان ظاهر از همهي تعلقات بشويي و دل را جام زلال معنويت كني!
بيشتر اين اعمال مربوط به ظاهر است. آن چه مهمتر و مكمل ظاهر است، باطن است. چهگونه بايد باطن را از آلودگيها و رذيلتها پاك كرد؟ آيا به همان راحتي شستن تن است يا راه سخت و طولانيتري در انتظار است؟
به نظر ميرسد انجامدادن همهي اين اعمال و ظواهر براي صيقل دادن باطن و صفاي دروني و پيوستن به زلال معرفت الاهي است. ظواهر احكام و اعمال، بهانههايي بيش نيست. آن چه مهم مينمايد اين است كه آدمي در زندگي فردي و جمعي خود تن به آلودگي نسپارد و زيستني اصيل را تجربه كند . زندگي اصيل چيزي جز زيستن آزادانه و پرمعنا و عقلاني نيست.
هنوز در احرام هستيم و حركت نكردهايم. نماز مغرب و عشا را كه خوانديم به سمت بيتالله الحرام، مسجدالحرام، شهر خدا، حركت خواهيم كرد.
انسان در لباس احرام احساس راحتي عجيبي ميكند. كاش ميشد هميشه اين گونه سفيد و راحت پوشيد و زيست و اين گونه سفيد بود، به دور از هر گونه خش و خاشاكي !
در لباس احرام، جز بيتعلقي به دنيا احساسی نداری. كاملاً راحت هستي، بدون هيچ تکلف و زحمتي. جامهها آزارت نميدهد. با اين جامهها تو دائم به فكر خدا و آخرت ميافتي و احساس ميكني در حال حركت به سمت تعالی و تکامل و معنویت و خداگونه شدن و دنیای دیگری هستی.
چه ميتوان كرد؟ بايد انتظار كشيد تا فرمان حركت فرا رسد و انتظار به سر آيد!
اكنون هنگام اقامهي نماز است! بايد نماز خواند! نخستين نماز در لباس احرام! الله اكبر!
نهم مرداد هزار و سيصد و هشتاد و يك ؛ قبل از اذان مغرب ؛ مسجد شجره (ميقات ذوالحليفه)
مطلب حاضر بخشی از خاطرات منتشر نشده اينجانب است که تقديم خوانندگان محترم شد. گفتنی است ترجمه «لبیک ...» از دوست ارجمند قرآنپژوهم، جناب آقاي مرتضي اخوان است. اين مطلب پیش از این در سايت بازتاب نيز منتشر شده است.