بسم الله الرحمن الرحیم
مسأله نظارت عمومى؛ از جمله مهمترين و پيچيدهترين مسائل در هر نهاد و سازمان و بهطور كلى در هر جامعهاى است و با مسؤوليت اجتماعى پيوندى ناگسستنى دارد. از اين رو، بُعدى عمومى و اجتماعى مىيابد و در حوزه عمومى قابل طرح و بحث و بررسى است. حوزه عمومى، در مقابل حوزه خصوصى، به حوزه فعاليتهاى فردى و جمعى و گروهى گفته مىشود و مراد از آن، حوزه حقوق آدميان در عرصه جامعه و قلمرو عمل است وهمه به گونهاى برابر از آن برخوردارند.
به ديگر سخن، در حوزه عمومى پاى پارهاى از حقوق و تكاليف به ميان مىآيد و نظارت، گرچه جنبه فردى و خصوصى نيز مىتواند بيابد، اما از سوى ديگر، بهطور طبيعى در حوزه عمومى قرار مىگيرد. فرد در اين حوزه، شهروند شمرده مىشود. مفهوم شهروندى داراى بار معنايى ويژهاى است و بر اساس آن، فرد در سپهر اجتماعى، از حقوقى برخوردار مىشود كه وقتى شهروند شمرده نمىشود، فاقد آن حقوق است.
مدعاى نوشته اين است كه نظارت يك مسأله عمومى و از جنس مسؤوليت اجتماعى است. به اين معنا كه يك انسان مسلمان همان گونه كه در برابر خود وخداى خود و در سطحى ديگر در مقابل خانواده و بستگان خود مسؤول شمرده مىشود، به همان نسبت و بلكه بيشتر، نسبت به جامعه خويش مسؤوليت دارد و داراى وظايف و حقوقى است كه مىبايست به انجام آنها مبادرت ورزد. اين مسؤوليت اگرچه در آموزههاى دينى مورد تأكيد واقع شده و در رفتار و مشى پيامبر خدا، حضرت محمد(ص) و نيز ساير مسلمانان صدر اسلام قابل رديابى و مطالعه است، اما به مرور و در قرون بعد و به ويژه در دوره سلطه امويان و عباسيان راه ديگرى را طى نمود كه موجب مسخ مسأله نظارت عمومى به مثابه مسؤوليتى اجتماعى در ميان مسلمانان گرديد.
تأكيد پارهاى از آموزههاى دينى بر اين مسأله؛ نظير فريضه بسيار مهم امر بهمعروف و نهى از منكر نيز موجب سوء استفاده حاكمان گرديد و آنان با تأسيس نهادهايىچون حسبه، به اين مسأله رنگ و بويى حكومتى بخشيده و مردم و نهادهاى مردمىرا از گردونه نظارت بر روند جريانات اجتماعى و به ويژه نظارت بر قدرت سياسىخارج ساختند.
به ديگر سخن، حاكمان و كارگزاران مسلمان با مشى مستبدانه و اقتدارگراى خود و نفى آزادى و برقرارى حكومتهاى استبدادى در جهت خلاف آموزههاى دينى حركت كردند وراه را بر اقتدارگرايى بيشتر و بيشتر حاكمان و سلاطينِ پس از خود هموار ساختند ونظارت عمومى را به مسألهاى نظرى تبديل نمودند و حوزه عملى آن، از يادها رفت.
علاوه بر اين، پارهاى از بخشهاى نهاد دينى نيز به توجيه چنين وضعيت اقتدارمنشانهاى پرداخت و زمينههاى استوارى انديشههاى استبدادى و اقتدارگرا را بيش از پيش فراهم نمود. تأكيد فراوان انديشمندان اهل سنت بر امنيت و هويت و تقدّم نظم بر آزادى و حقانيت در فراهم آوردن چنين زمينههايى كارساز بوده است. اين وضعيت در بخشهايى از جامعه مسيحى و حاكميت مطلقه كليسا نيز به خوبى مشهود است. زيرا تصور ارباب كليسا اين بود كه هيچ فرد و نهاد و گروهى را ياراى نظارت بر حاكمان نيست و حاكمان، تنها در مقابل خداوند پاسخگو و مسؤول شمرده مىشوند، نه در مقابل مردم.
آيتاللّه مطهرى به خوبى اين وضعيت را تحليل كرده است. به عقيده ايشان، يكى از علل گرايش به مادىگرايى در غرب، نارسايى پارهاى از مفاهيم اجتماعى و سياسى بوده است. اين مسأله از آنجا ناشى شد كه با ظهور مفاهيم خاص اجتماعى و سياسى و به ويژه حقوق طبيعى و حق حاكميت ملى در غرب، گروهى طرفدار استبداد سياسى شده و براى توده مردم در مقابل حكمران حقى قائل نشدند. البته تنها چيزى كه در مقابل حاكمان براى مردم ترسيم شد، وظيفه و تكليف بود. به گفته شهيد مطهّرى، پشتوانه اين گروه براى استدلالهاى سياسىِ استبدادمآبانه، اعتقاد به خدا بود. آنان مدعى بودند كه حكمران در مقابل مردم مسؤول نيست، بلكه او فقط در برابر خدا مسؤول شمرده مىشود و از ديگر سوى، مردم در مقابل حكمران مسؤولاند و وظيفه دارند. به ديگر سخن، مردم هيچ گونه حقى در نظارت بر كار حاكم ندارند و در برابر حاكم مكلف و موظف شمرده مىشوند. [3]
به اين ترتيب، به باور مطهرى، در افكار و انديشهها نوعى ملازمه و ارتباط تصنعى ميان اعتقاد به خدا از يك طرف و اعتقاد به لزوم تسليم در برابر حكمران و سلب حق هر گونه نظارت و مداخلهاى در امر حكومت و حاكم از طرف ديگر به وجود آمد. جالب اينكه اينها همه با توجيهات دينى و توسط اصحاب كليسا و دين صورت مىپذيرفت و مردم را هر چه بيشتر از آموزههاى دينى سرخورده و دور مىساخت.
چنين وضعيتى را مىتوان در ميان حاكمان و جامعه اسلامى نيز پى گرفت و وضعيتى مشابه را ترسيم كرد. حال اينكه مطهرى به گونهاى ديگر مىانديشد و انديشه مطلقالعنان بودن و نظارتناپذيرى حاكمان را انديشهاى سست و بىبنياد معرفى مىكند. او به سازگارى ميان انديشه نظارت بر حاكم و مسؤول بودن او در مقابل مردم و پذيرش آموزههاى دينى مىانديشد و باور دارد. در نگاه ايشان ميان انديشه حق حاكميت ملى از يك سو و اعتقادات دينى از سوى ديگر هيچ گونه ناسازگارى وجود ندارد.
نگارنده بر اين باور است كه هموار كردن راه نظارت عمومى به منزله مسؤوليتى اجتماعى و همگانى تنها از طريق آگاهى و شناخت اين حق و وظيفه ميسور است و مطهّرى نيز در مباحث خود به اين سمت و سو حركت نموده است. ايشان با درك اين نكته كه مسأله نظارت عمومى كه در ميان مسلمانان غالباً با فريضه امر به معروف و نهى از منكر عجين است و با آن عينيت و مصداق مىيابد در جوامع مسلمان مغفول واقع و به انحراف كشيده شده است، سعى در آسيبشناسى و تصحيح آن دارد. از اين رو، مباحث ايشان، ضمن آسيبشناسى معرفتى، درباره زدودن غبار تحريف و انحراف و بهرهمندى نادرست از اين فريضه اجتماعى نهفتهاست.
اين نوشته از سوى ديگر و به صورت ضمنى، اين مدعا را نيز دنبال مىكند كه ايضاح مفاهيمى كه به نوعى با حوزه عمومى سر و كار دارند، مىتوانند وفاق و اجماع عمومى وهمبستگى و انسجام اجتماعى را در پى داشته باشند. به نظر مىرسد تا زمانى كه مفاهيم مطرح و كاربردى در جامعه و در ميان مسلمانان جايگاه و منزلت واقعى خود را نيابند و از وضوح نسبتاً مناسبى در ميان نخبگان برخوردار نگردند، دستيابى به يك جامعه و نظام سياسى مطلوب ميسور نخواهد بود. تبيين درست مسأله نظارت عمومى مىتواند جايگاه ومنزلت اين عنصر را در جامعه روشن سازد و چراغى باشد فراروى مردم و حاكمان، كهآزادانه وآگاهانه در مسيرى برنامهريزى شده حركت نمايند و به اصلاح حركتهاى نادرست و خطا بپردازند.
پرسش اصلى مقاله حاضر اين است كه آيا مىتوان از امكان و اعمال آزادى سياسى در انديشهى امام علىعليهالسلام سخن گفت؟ و آيا اساسا مىتوان در انديشه و رفتار سياسى ايشان مصاديق و سازوكارهايى براى آزادى سياسى پيدا كرد؟
در پاسخ به سؤال فوق می توان به دو مدعا اشاره کرد: يكى اين كه بحثهايى نظير آزادى، به ويژه آزادى سياسى، در اسلام مسبوق به سابقه نبوده و نمىتوان در انديشهها و متون اصيل اسلامى سراغى از آنها گرفت؛ زيرا اين بحثها مقتضاى دوران مدرنيته است كه از دورهى مشروطيت وارد فضاى سياسى و ادبيات سياسى ايران شده است. به اين ترتيب در اين نگاه نمىتوان به متون و انديشههاى اصيل اسلامى براى نوع آزادى سياسى تمسك جست. بنابراين آزادى سياسى و مصاديق آن، مانند: حق تعيين سرنوشت، آزادى بيان، آزادى انتخابات و رأى دادن، تشكيل اجتماعات و احزاب سياسى و آزادى مطبوعات و...، اقتضاى زندگى سياسى كنونى است و نمىتوان سابقهاى براى آنها در گذشته پيدا كرد. آن چه در گذشته وجود داشته، بحث از آزادى معنوى، با تأكيد بر جنبههاى درونى فردى است و نه جنبههاى برونى و اجتماعى كه با آزادى سياسى نسبتى مىيابد.
مدعای دوم بر خلاف مدعاى نخست معتقد است كه مىتوان از امكان و اعمال آزادى سياسى در انديشه و عمل امام علىعليهالسلام سخن گفت و مصاديقى براى آن جستوجو كرد. و اساساً بحث از آزادى سياسى در انديشه و متون اصيل اسلامى مسبوق به سابقه بوده و چيزى نيست كه پس از فضاى مدرنيته و در غرب پديد آمده باشد. مصاديق آزادى سياسى؛ نظير آزادى بيان، حق تعيين سرنوشت، آزادى انتقاد و آزادى گروههاى سياسىِ مخالف و... در حكومت امام علىعليهالسلام وجود داشته است و تنها امروزه شكل ظاهرى آنها تغيير نموده، اما محتوا و مضمون همان است. به عنوان مثال در اين مدعا، از امر به معروف و نهى از منكر، يك برداشت دموكراتيك و آزادى گرايانه مىشود كه نقش اساسى و مهم آن در حكومت آشكار مىگردد؛ زيرا مردم با عنايت به اين اصل، به امر نظارت بر حكومت و حاكمان پرداخته و هر گونه نارسايى و نابسامانى و انحرافى را در حاكمان ببينند، بدون اين كه عوارض منفى براى افراد داشته باشد و از عواقب آن وحشت داشته باشند، گوشزد مىكنند و حاكمان نيز متقابلاً پاسخگو هستند.
دو مدعاى فوق در پاسخ به سؤال اصلى اين مقاله مطرح و مورد بررسى و آزمون قرار مىگيرد، امّا مدعاى مختار اين پژوهش مدعاى دوم مىباشد و طبيعتاً اثبات اين مدعا، ابطال مدعاى ديگر را به همراه خواهد داشت. در ادامه مباحث را در چند بخش پی می گیرم.
شاید لازم باشد در ابتدا به مفروض اساسی این مقاله نیز اشاره شود و آن این است که، انسان آزاد آفريده شده است و موجودى مختار مىباشد، بنابراين در طول زندگى خويش آزادانه دست به تصميمگيرى و انتخاب مىزند و به هر سوى كه بخواهد مىتواند حركت كند. زندگى انسانها بر اساس جبر پايه ريزى نشده و اگر اين گونه بود، اساساً دعوت پيامبران الاهى نيز چيز مطلوبى نبود. آن چه مىتوان از اساس دعوت پيامبران آموخت، جنبهى مختار بودن و آزدى انسان در تعيين راه و روش زندگى خويش است. پيامبران الاهى انسانها را به سوى حق و حقيقت فرا مىخوانند و انسانها در پذيرش و عدم آن مختارند.
چنان که از کتاب شما «آزادی سیاسی در اندیشه آیت الله مطهری و آیت الله بهشتی» برمی آید، آزادی در نزد شهید بهشتی و در اندیشه ایشان از جایگاه خاصی برخودار است. حال پرسش ما این است که این اهمیت از چه چیز ناشی می شود؟
اهمیت آزادی در اندیشه شهید بهشتی ناشی از نگرش ایشان به انسان است. اساسا ممکن است دو نوع نگاه به انسان وجود داشته باشد. یک نگاه قیم مآبانه که معتقد است باید اندیشه ها و عقیده را به انسانها تحمیل و آنها را هدایت کرد و دیگر نگاهی که انسان را موجودی آزاد و انتخاب گر می بیند. در این نگاه آگاهی و خرد به انسانها کمک می کند که آنها خود دست به انتخاب بزنند و مسیر خود را برگزینند. دکتر بهشتی از این زاویه به انسان نگاه می کند و معتقد است که انسان ذاتا آزاد است. وی در تعریف انسان می گوید که او «موجودی آزاد و انتخاب گر است» و اهمیت و برتری انسان هم در همین«توان» او نهفته است. اگر این خصلت را از انسان سلب کنیم، انسان دچار مسخ ماهیت می شود و اساسا انسان وقتی انسان است که آزاد باشد و انتخاب کند و بر مبنای این آزادی و انتخاب گری است که مسئول و پاسخگو نیز شمرده می شود. در غیر این صورت نمی توان انسان را موجودی مسئول به شمار آورد.
...با توجه به آنچه گفته شد، طبیعتاٌ مردم جایگاه مهمی در اندیشه سیاسی شهید بهشتی دارند، اگر ممکن است در این باره توضیح دهید؟
شهید بهشتی معتقد است که نظام سیاسی باید متکی بر آرای مردم باشد و هیچ گونه تحمیلی به مردم صورت نگیرد. چون او مردم را پشتوانه حقیقی نظام می داند و معتقد است نظام غیر مردمی محکوم به ناکامی و ناکارآمدی است. در واقع ضرورت اداره حکومت ایجاب می کند که نظام سیاسی، متکی بر مردم باشد و گرنه به ناچار باید از مؤلفه های دیگری استفاده کند که آن مؤلفه ها همان وابستگی و یا دیکتاتوری است. صحبت های او در آن زمان گویی برای جامعه امروز ما است. هنگامی که دکتر بهشتی از حق مردم در زمینه آزادی اعتراض، آزادی بیان، آزادی احزاب و حق نشر سخن می گوید ما حساسیت ایشان را در رابطه با نقش مردم به خوبی درک می کنیم.